عسلعسل، تا این لحظه: 13 سال و 11 روز سن داره

شیرینی زندگی مامان و بابا

روز دختر مبارک

روز دختر بر همه دختر های پاک و معصوم مبارک   روزت مبارک دختر نازنینم دختر که باشی... نفس بابایی لوس بابایی عزیز دردونه بابایی حتی اگه بهت نگه. دستت رو میذاره رو چشماش و میگه : این تویی که به چشمای من سوی دیدن میدی. خلاصه دختر یک کلام... نفس باباست     عسل خانومم، یکی یدونه ام، دخترکم آرزو دارم که تو تمام زندگیت ... یه دختر متین، باوقار و سر سنگین یه دختر با دل مهربون و شاد یه دختر ساعی و کوشا همیشه موفق، سربلند و سرزنده باشی هیچ وقت با طوفان های زن...
26 مرداد 1394

نمایشگاه گل و گیاه 94

سلام گل زندگی، عسل مامان 5 تا 8 خرداد نمایشگاه گل و گیاه دایر بود منم که دو سالی بود میخواستم برم ولی همیشه زمانش یادم میرفت ولی این سری  تونستیم مامان و بابا و خاله و شما رفتیم یکی دوتا هم عکس گرفتیم البته تو گوشی خاله است .   اینم عکس گلهایی که از نمایشگاه گرفتیم...   البته بابایی دو تا هم کاج تخم طلایی برای ساختمان خرید.   این حسن یوسف که یکی دو هفته بعدش گل داد.     اینم کاکتوس   اینم گل سنگ       و آخری هم گل کریسمس که غرفه داره گفت گل های خیلی خوشگلی در میاره    ...
4 مرداد 1394

اولین باری که عسل پارک رفت

سلام عسلی   این عکسها مربوط به 17 تا 18 ماهگیت هستند   اینجا اولین باری که اومدی پارک     اینا هم مربوط به دومین باری که اومدی پارک     خیلی دوست داشتی بری تو آب نذاشتیم با زور و گریه برگردوندیمت خونه کلا کفشت خیس شده بود.   ...
3 مرداد 1394

کچل کردن عسلم

سلام عسل خوشگلم خوشگل خوشگله چه با مو چه بی مو  (6/3/94) از آنجایی که موهات خیل کم پشت و نازک بودند بابات تصمیم گرفته بود موهاتو کوتاه کنه قبلا اصلا راضی نمیشد نمیدونم چطوری تو ذهنش افتاده بود با این حال منم راضی نبودم   ولی تو هم به راحتی قبول کردی تو حیاط روچهار پایه نشستی و بابا با موزر موهاتو کوتاه کرد اصلا هم نترسیدی بعدش هم تو حمام با ژیلت از ته تراشید سرت برق میزد بعدش هم که حمامت کردم.   اینم یه سری عکس ...       بقیه عکس ها تو ادامه مطلب...   اینجا گفتم عسل بخند ازت عکس بگیرم اینجوری خندیدی   ...
2 مرداد 1394

مسافرت نیم روزه به هریس(2/3/94)

سلام عسلم     اینم خاطره یه مسافرت نیم روزی...   بابا داوود تصمیم گرفته بود برای تکمیل مدارک شرکتش گواهی اصلی دانشگاهشو بگیره صبح بعد صبحانه گفتیم باهاش میریم.یکم وسایل خوردن ورداشتیم و راهی شدیم وحدود 12/30 ظهر رسیدیم هوا هم گرم بود ما تو ماشین بودیم و از طبیعت اونجا چند تا عکس گرفتیم تا بابایی برگشتو رفتیم پارک اونجا یکم تاب بازی کردی. موقع برگشت هم تو راه یه منظره خیلی قشنگی بود کلی عکس گرفتیم تو هم کلی بهت خوش گذشت. امیدوارم همیشه شاد و خوشحال باشی عسلکم.         بقیه عکسها تو ادامه مطلب...       ...
1 مرداد 1394

دومین مسافرت و اولین جشن عقد بعد عید 94

سلام خانوم خانوما   عسلکم دردونه ی مامان   بعد برگشتمون از روستا قرار بود بریم مراسم عقد دختر عمه ام تو تهران. پنج شنبه (10/2/94)دوباره با باجون اینا راهی شدیم این بارم بابایی نتونست باهامون بیاد. مراسم برا شب ولادت حضرت علی بود. یه اتفاق بد برات افتاد فردای اون روز  صبح قبل صبحانه از پله افتادی ولی چون پیشت نبودم نمیدونستم از چندتا پله افتادی خیلی ترسیده بودی و لنگان راه میرفتی از اومدنم پشیمون شده بودم چون بابا هم پیشمون نبود خواستیم ببریمت دکتر روز جمعه بود گفتیم یکم بگذره ببینیم حالت چطور میشه رفته رفته بهتر شدی ولی همش نگران بودیم که نکنه کمرت صدمه دیده باشه ،خدا را هزارا بار شکر کردم که اتفاق بدی...
30 تير 1394

تعطیلات عید فطر 94

سلام قند عسل مامان   تعطیلات عید رو جایی نرفتیم خونه موندیم چون مادر جون اینا از پنجشنبه صبح 25 تیر رفته بودند و امروز ساعت 2 بعد از ظهر برگشتند . عوضش این چندروز رو یکم رفتیم خرید و خونه مامان جون اینا و پارک.         ...
29 تير 1394

اولین مسافرت بعد عید 94

سلام عسل مامان     خوشگلم امیدوارم که حالت همیشه خوب و خوش باشه   این دفعه برات خاطره اولین مسافرت بعد عید 94 رو نوشتم ...   روز چهارشنبه (2/2/94) بعد عید برای لیله الرغایب پیش مادربزرگم (روستا ) رفتیم با بابا جون اینا بدون بابا داود آخه کار داشت نتونست باهامون بیاد. تو پیچ پیچای راه حالت بهم خورد . اونجا هم اصلا تو خونه نمیموندی همش دوست داشتی بری بیرون ولی هوا مه آلود و سرد بود بارون هم نم نم میومد.مامان جون اینا جمعه برگشتند ماهم موندیم به امید اینکه شاید بابا بیاد و کمی هوا خوب شه بتونی یکم بازی کنی آخه خیلی وقت بود مسافرت نرفته بودیم. از فردای همون روز خورشید در اومد تو د...
29 تير 1394